|
یک شنبه 3 شهريور 1392برچسب:, :: 12:3 :: نويسنده : مامان نرگس
یه ماه گذشت وحامد جونم پا به هجده ماهگی گذاشت،فداتشم انقد شلوغکار شدی که نگو ،شب بابایی که از سر کار میاد هی ادا از خودت در میاری برا بابایی توپ میاری که باهاش فوتبال بازی کنی ،خودت که انقدر قشنگ شوت میکنی . بعضی وقتهاهم که نمیدونم چت میشه همش گریه میکنی و نق میزنی وبه هیچ صراطی هم مستقیم نیستی. همیشه دوست داری چیزی که میخای رو من برات بگیرم از بقیه ،میای و دستمو میکشی و چیزی که میخای بهم نشون میدی که بهت بدم یا از بقیه بگیرم،منم که دوست دارم اقا پسرم رو پای خودش وایسته بهت میگم خودت برو از ....بگیر،زود میری (قربون پسر حرف گوش کنم بشم)اگه بهت ندادن باز میای و منو واسه پادرمیونی میبری. با خودت تو اتاق با اسباب بازییات بازی میکنی .ماشینتو خیلی دوست داری و ازتوی حیوونات خرس کويلا رو چون بیشتر اوقات میبینم سوار ماشینت کردیشو داری باهاش بازی میکنی. ![]()
![]() |